تبليغاتX
من و پسرم آرش

من و پسرم آرش

خاطرات دوران کودکی

بعد از هفت ماه برگشتم

سلام سلام  عصر پاییزی همه دوستای گلم بخیر و شادی .

اینقده دلم براتون تنگ شده بود که نگو . امیدوارم که همه دوستان شاد و سرحال و خوش باشن .نی نی های نازتون چطوره؟ البته میدونم که ماشالله هزار ماشالله بزرگ شدن و برای خوشون خانم و آقا شدن . ایشالله هر کجا هستین تو هر شرایطی هستین شاد و موفق باشین و در کنار خانواده به خوبی زندگی کنید و شاهد بزرگ شدن فرزندان دلبندتون باشین .

الان نزدیک به هفت ماه میشه که وبلاگ گل پسرمو آپ نکردم و خاطراتش ثبت نشده .از این بابت خیلی ناراحتم که چرا تنبلی کردم و نیومدم از خاطرات قشنگش بنویسم .

اما از الان تصمیم گرفتم که بیام و بنویسم .

آرش من بزرگ شده برای خودش مرد شده . تقریبا می تونه خواسته هاشو برسونه که چی میخاد . الهی قربونش برم عاشق کلیده . آرش ما به کلید میگه کالید .

 شب حتما باید کلید های بابایی تو دستش باشه و بخوابه . اگه نصف شب از دستش افتاد با گریه بیار میشه و میگه کالیل میخام . صبح به زور کلید ها رو از دستش جدا می کنیم .

 اینقده  ذهنم پر ار کارهای آرشه که نمی دونم کدوم رو اول بگم .راستش دستپاچه شدم . فکر کنم تا اینجا کافی باشه یهوی همه کارهای قشنگ آرش جونمو  نمیگم هر روز سعی می کنم یکی از کارهای قشنگشو براش اینجا ثبت کنم .

چند روز دیگه تولد گل پسرمه 21 آبان ماه .

 پسر نازم الهی قربونت برم که وجودت پر از شادیه برای من و بابایی. وقتی میخندی تمام غمهام و خستگی هام فراموشم میشه .وقتی میگی مامان وجودم پر از شادی میشه .

خدایا قربون کریمیت و رحمیت برم فاطمه عزیزم و محبوبه مهربونمو مادر شدن رو نصیبشون کن

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 5:52 بعد از ظهر  توسط زهرا  | 

مریضی گل پسر

سلام خوبی دوستای گلم دلم واسه همتون تنگ شده بود.البته با تاخیر  عید همگی مبارک .

نمی دونم چرا حوصله نوشتن ندارم این ایام عیدی که مهمان داشتم .  برادر شوهرم با خانومش و دختر کوچولوش  می خواست برن  حج عمره ایشالله روزی همه شما باشه . یه مدت درگیر اونا بودم . چند روز قبل از ۱۳ بدر  آرش خیلی تب داشت .با لاخره مامان و بابام و خواهرم اینا رفتیم جنگل . جاتون خالی خیلی خوش گذشت اما از این جهت که  آرش تب داشت  خیلی نگران بودم . مرتب بهش شربت استامینیفون می دادم اما تبشو پایین نمی یاورد. شب ساعت ۱۱:۳۰ که می خواستیم بیایم خونمون به مامانم گفتم شاید یه سر آرش رو بردم بیمارستان ببینم وضعیتش چه جوریه ؟ چشمتون روزبد نبینه همینه وارد اتاق دکتر شدیم فورا خانوم دکتر  تب سنج رو گذاشت زیر بغلش و بعد از چند دقیقه که درش اورد گفت فورا باید بستری بشه تبش ۳۹/۵ . باز گفت اگه عجله نکنید تشنج می کنه .و دکتر فورا شیافش کرد . من دیگه جون تو بدنم نبود آرش رو دست شوهرم دادم و به مامانم زنگ زدم که دکتر گفته آرش باید بستری بشه . خیلی می ترسیدم  بستری بشه . به هر نحوی که بود بستری شد دو شب بستری بود و تو این دور روز باز تبش قطع نمی شد و مرتب شیاف می شد . 

 

تو این ایام عیدی من همش مشغول مریضی آرش بودم و هیجا نمی رفتم به جز خونه مامانم . بچم خیلی ضعیف شده اصلا هیچ غذا نمی خوره حتی شیرشم به زورمی خوره. نمی دونم چی کار کنم

نی نی های شما حالشون خوبه ؟ تو رو خدا مواظبشون باشید. این ویروسه از سر آرش دست بردار نیست  چیکار کنممممممممم

ایشالله که همگی دوستانم سالم و تندرست باشن . دوستتون دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 1:58 بعد از ظهر  توسط زهرا  | 

شیرین کاری آرش قند عسل

 

سلام  حالتون خوبه ....خوش و خرم هستید ....امیدوارم همه دوستان عزیزم و بچه های گلشون خوب سر حال باشن و زیرسایه پدر و مادرشون بزرگ بشن.

 بعضی موقع دست و دلم به نوشتن نمیره اصلا حوصله ندارم یا وقتی که میخوام بیام و بنویسم هیچی به ذهنم نمی رسه .

 آخه از بس آرش به خاطر دندوناش مریض میشه حوصله هیچ کاری رو ندارم. تقریبا ۱۰ روز پیش بود که  دندون نیش و آسیاباشو با هم در بیاره .این مرغک کوچولوی من ۱۰ روز از دهانش مثل ناودون آب میومد.  شب تا صبح گریه می گرد و من و همسری باهاش بیداربودیم. تبش اونقدر  زیاد بود که وقتی نصف شب بیدار شد و شروع کرد به گریه کردن که ما ترسیدیم .

 و برای آروم کردنش رفتم یه دونه کاکائو آوردم . به قول خودش کاکو  خیلی دوست داره . باورتون نمیشه این کاکائو تو دستش آب شد ازبس تبش شدید بود. این روزها  همش دهانش بازبود ازبس که درد داشت نمی تونست دهانشو رو هم بزاره . من روزی چهار  پنج دفعه  لباسشو  عوض می کردم به خاطر اینکه جلو لباساشو خیس می کرد . لباسشو که بیرون میاوردم انگار تازه آب کشیده باشی اینجوری خیس  بود . همش تشنش بود آب می خورد.  به هیچ عنوان شیر و عذا نمی خورد. تا اینکه همسری رفت داروخانه و پماد بی حس کننده لثه بچه خارجیشو گرفت و قیمتش هم ۳۰۰۰ بود.  پماد خیلی  خوبی بود به محض اینکه به لثش میزدم  این  آروم می شد. و اون وقت یه کم  شیر می خورد  ..ازپماده خیلی راضی بودم . این بچه ها نمی دونم چرا  بخاطر دندوناشون اینقدر زجر می کشند. و فردا هم که بزرگ شدند همش شکلات می خورد. و باز  دندوناشون خراب میشه  

 حالا از کاراش بگم :همش میخوام مواظب آرش باشم که خرابکاری نکنه. بچم ماشالله هزار ماشالله خیلی شیطون شده همه چیز براش جالبه و میخواد خودش تنهایی همه چیزها رو کشف کنه .عادت بدی کرده که میره تو آشپزخونه و در کابینتها رو باز می کنه و لیوان چینی در میاره و می زنه زمین می شکنه .حالا این لیوان یا بشقاب و... فدای سرش میترسم بزنه رو پاش و زخمی بشه .یا همش کنار اجاق گاز میره . دستش هم به شعله ها میرسه دیگه نمی دونم چیکار کنم .ازدست این آرش شیطون و بلا .

حالا از کارهای قشنگش بگم براتون. قربونش برم بچم یه پا هنرمند شده با صدای نوحه سینه میزنه  با موزیک میرقصه .با شنیدن دعا الهی قربونش برم  دعا می کنه.  و با صدای اذان هم دستاشو میبره به کنار  گوشش. الهی مادر فدات بشه که چه کارهای قشنگی انجام میدی . وقتی میگم آرش لپتو بیار تا بوسش کنم قشنگ لپشو میاره کنار دهنم من یه ماچ آبدارش می کنم

اصلا نمیتونیم پیشش نهار یا شام بخوریم که همه چیزها رو میریزه بهم .چند وقت پیش بود که داشتم ظرفها رو می شستم کف آشپزخونه لیز شد  سرامیکها هم لیز شده بودند.  همینکه آرش خواست به طرفم بیاد حیوونکی  بچم لیز خورد رو سرامیکها ولو شد رو زمین  . نزدیک ۱۰ دقیقه گریه می کرد که با چه مکافاتی آرومش کردم.   ظهر که تو آشپز خونه بودم و داشتم غذا درست میکردم این پسر شیطون  ما اروم راه می رفت و همین که به  جایی که لیز خورده بود  رسید شروع کرد به چهار و دست و پا رفتن .   تا حالا هم دیگه جرات نمی کرد راه بره . در اون قسمت با احتیاط  فقط  چهار و دست وپا میره . ماشالله بچم خیلی باهوشه و فهمیده ست .

 آرشی عاشق موبایله. به محضی که موبایل رو می بینه فورا واروش  میکنه و در دوربینشو باز می کنه و از خودش عکس میگیره . همشموبایل من و باباشو میندازه تو روشویی

 وقتی خیلی خوابش بیاد خودش میره تو تختش پتوشو میار میندازه رو من که چی؟ من اونو بخوابونم . بدون پتوش هم خوابش نمی بره. حتما باید پتو روش باشه تا خواب بره . 

تختش چسبیده به دیوار . کنار تخت ما. حالا به راحتی از تخت خودش میاد بیرون. از رو تخت ما رد میشه.بعد میاد پایین و از اتاق می زنه بیرون .

 وقتی مامان و بابامو می بینه دیگه من و باباشو اصلا نمی شناسه . بغلمونم نمی یاد .آخه مامان و بابام رو  خیلی دوست داره . اونا هم بهش خیلی علاقه دارن . دختر خواهرم  زینب رو خیلی دوست داره وقتی آرش اونو میبینه خیلی خوشحال میشهوبراش ذوق می کنه. و با هم بازی می کنن . و زینبی هم بهش میگه آرش پسر منه بهش بگید آقا آرش .خوب این از حرف زینب خانم بعضی موقع هم حس حسادتش گل میکنه  یهو می بینم که آرش بی نوا رو می خواد کتک بزنه. آرش هم هیچ نمیگه فقط نیگاهش می کنه و لبخند می زنه .

عشقش شده  با بچه ها بازی کنه. وقتی میبرمش بیرون از خونه تو یه جمع هر بچه ای رو که دید اولین کاری که می کنه .لباساشونو می زنه بالا و دست رو  شکم اونا می کشه  .نمی دونم چه جذابیتی داره براش که این کا رو انجام میده. البته بیشتر سمت دخترا میره

راستی  چرا نمیشه عکس آپلود کرد؟ شما چه جوری عکساتونو آپلود می کنید؟ منظورم اینه که از طریق چه سایتی ؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 11:49 قبل از ظهر  توسط زهرا  | 

این هم هدیه تولد آرش  دوچرخه از طرف مامان جون

الهی قربونت برم خدا حفظت کنه عزیز دلم  می بینید که داره آرش چه جوری دعا می کنه

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 11:0 بعد از ظهر  توسط زهرا  | 

دعا کردن آرش جونم ...

خواهر های گلم سلام چقدر دلم واستون تنگ شده بود باورم نمی شود که یه فرصت مناسب پیدا کنم و دوباره بیام بنویسم این مدت که نبودم همش در گیر مریضی بودم چه شوهرم و چه خودم و حتی آرشم که قربونش برم روز به روز داره شیطون تر میشه و کارهای قشنگی انجام میده .از آخرین آپی که گذاشتم همون شب بود که شوهرم تصادف کرد و بین انگشت بزرگ پاش و دومیش پاره شد تقریبا ۵ - ۶ سانت باز شد خیلی وحشتناک بود نزدیک دوهفته مشغول شوهرم بودم و در همون روزها هم آرش تب شدیدی گرفت که اصلا تبش حتی با شیاف هم پایین نمی یومد یه جا من گرفتار اون بودم و یکجای دیگه مشغول مهمونداری بودم تو این مدت خیلی رو فشار آمد وقتی می دیدم که شوهرم که همیشه از دانشگاه میومد خونه و شاد و سروحال بود حالا رو زمین افتاده و نمی تونه درست جابجا بشه خیلی سخته ایشالله که سر هیچ مسلمونی این بلا ها نیاد و شما دوستان گلم و خانوادهتون همیشه  سالم و تندرست باشین .

زیاد حرف زدم بایستی ببخشید حالا می خوام از آرشم بگم که این پسر چقدر بلا شده کارش اینه که هر روز ساعت ۸ صبح از خواب بیدار بشه و بیاد منو از خواب بیدار کنه با اون سروصدای که از خودش در میاره الهی قربونش برم آرشکم نزدیک دو ماه که کامل راه میره و ۱۲ تا دندون درآورده که شامل ۴ تا بالا به اضافه ۲ تا آسیاب و ۴ تا پایین به اضافه ۲ تا آسیاب های پایینی هنوز هم نیشها رو در نیاورده دندون درآوردنهای بچه های این دوره زمونه هم تغییر کرده

بچم یه مدتی هست که می تونه دعا کنه یه شب شبکه قرآن  تلویزیون داشت دعا زیارت وارث پخش می کردن که دیدم آرش هم مثل من دستاسشو به حالت اینکه بخوای دعا کنی در آوره و داره به صورتش می مالونه که من اون لحظه اینقدر ذوق زده شدم که نگو گرفتمش تو بغلم و می بوسیدمش . بعد اون موقع که دعا کردن رو یادگرفته هر وقت صدای کسی بیاد که بخواد دعا بخونه اون دستاشو میگره بالا الهی مادر فداش بشه . تازه گیها هم که محرم شده سینه زدن رو یاد گرفته البته اون رو پاهاش می زنه

فکر کنم برای حالا دیگه بس باشه ایشالله تو فرصت دیگه از بفیه کاراش می گم

همه دوستان گلم نی نی هاشونو از طرف من ببوسن همتون دوست دارم و براتون آرزوی موفقیت و شادکامی می کنم  به امید اینکه به زودی همتونو از نزدیک ببینم

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 11:36 بعد از ظهر  توسط زهرا  | 

تولدت مبارک البته با کمی تاخیر...

چه زود یکسال گذشت انگار همین دیروز بود که برای دیدنت لحظه شماری می کردم و وقتی به دنیا آمدی خیلی کوچولو و ضعیف بودی اما امروز برای خودت یک مرد شدی اون هم یه مرد کوچک قوی و زیبا ، آنقدر وجودت در خونه ما گرم و شیرینه که بدون تو زندگی دیگر برایم معنا ندارد تو ناز مامان هستی ، تو وجود بابا هستی و تو عمر من و بابایی هستی تولدت مبارک عزیز دلم

آرش من چند روزهست يكساله شده هورا، هورا ....

چند روز قبل ازتولد آرش پدر بزرگم مریض شد و تو بیمارستان بستری شد همه ما ناراحت بودیم من پدر بزرگم رو خیلی دوست دارم و دلم نیومد که بخوام برای تولد آرش مراسم بگیریم فقط بابایی یه کیک سفارش داد و سه تایی یه چشن کوچولو براش گرفتم و مامانم قبل از تولد آرش به پسر همسایمون گفت که برای آرش یه دوچرخه کوچولو از دبی بیاره و این دوچرخه هم چند روز بعد از تولد آرش رسید دستت مامانم جون درد نکنه که زخمت کشید و این دوچرخه ناز رو برای آرش هدیه داد ایشالله پسرم که بزرگ شد از خجالت مامان جون درد میاد

ابن هم چندتا عکس قبل از تولد آرش تا بعد از تولد

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 6:21 بعد از ظهر  توسط زهرا  | 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 5:27 بعد از ظهر  توسط زهرا  | 

کارهای آرش جون

سلام به دوستان عزیز و دوست داشتنی خودم چقدر دلم براتون تنگ شده بود .

 هر وقت که می خواستم بیام و یه پست بزنم اصلا حوصلشو نداشتم نمی دونم چرا شاید بخاطر هوای گرم بود آخه امسال هوا خیل زیاد گرم بود. ماه مرداد ماه که همش مشغول امتحان خواندن بودم و اصلا هیچ وقت نداشتم که بیام به وبلاگم سر بزنم چه برسه که بیام و مطلب بنوشتم .

بالاخره ما امتحان را دادیم و شکر خدا هم قبول شدیم اما امتحان خیلی سخت بود بعد از امتحان کتبی تقریبا یک هفته وچند روز بعدش امتحان عملی داشتیم شکر خدا در این مرحله هم پیروز شدم و نمره کامل یعنی  100 رو گرفتم .

 در این مدت که من نبودم شکر خدا حالمون خوب بود .

حالا می خوام از کارهای عزیز دلم آرش جونم براتون بگم که ماشالله چقدر شیطون و عاقل شده فداش شم :

در حال حاضر آرش جونم چهار تا دندون داره دوتا پایین و دوتا بالا اما دوتای بالایش جفتیهاش در نیومده کناریهاش در اومده . این هم خودش یه مدل جذاب و دوست داشتنی هست اینطور نیست دوستان ؟

آرش جونم می تونه بابا ، ماما، دده و چیزهاي زیادی که الان حضور ذهن ندارم که بگم چون الان تو دست و پاهام داره می گرده و بایستی مواظبش باشم .

آرش مامانی حدود دو ماهي هست که چهار دست و پا راه میره و می تونه از پله ها بالا بیاد من که چقدر می ترسم یه بلایی سرش بیاد خدای نکرده .

آرش جونم می تونه سر پا وایسه ، وقتی من و باباش براش دست می زنیم این دست زدن برای آرش جون نشانه سر پا وایسادنه الهی قربون اون پاهای ظریفت برم که بلند میشی و برامون شیرین کاری می کنی عزیزکم .

تلفن خونه که از دستش آسایش نداره .

راستی نی نی های شما هم تا دیر وقت بیدارن ؟آرش که تا ساعت 2:30 نصف شب بیداره .

آرش جونم به هلو و سیب و خیار خیلی علاقه داره یه شب به چه زوری خوابش کردم و بعد خودم خواستم یه هلو بخورم همین که نشستم و خواستم بخورمش دیدم که یه چشمی داره منو نگاه میکنه فکر می کنین کی بود ؟ خوب معلومه آرش جونم بود که داشت منو نگاه می کرد و دهنشو باز کرد که من هلو تو دهنش بزارم و من هم پوستشو گرفتم و بهش دادم تقریبا ساعت حدود 1:30 شب بود.

بقیه شیطنتهای آرش جونم باشه واسه بعد فکر کنم زیاد نوشتم  راستی اول مهر قراره اسباب کشی کنیم و من هم این روزها سخت مشغول چیدن وسایل تو کارتن هستم از دست این آرش تموم کارهام عقب موندم  . بیشتر از این دیگه وقتتونو نمی گیرم مواظب نی نی هاتون باشین 

همه دوستان رو  از صمیم قلب دوست دارم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 5:16 بعد از ظهر  توسط زهرا  | 

دندون دار شدن گل پسر

سلام به دوستان عزيزم  قبل از هر چيز بايد بگم كه دلم براتون تنگ شده بود. هر وقت خواستم بيام و بنويسم يا برقا مي رفتن يا حوصله نوشتن نداشتم اين مدت هم كه نبودم آرش جونم بخاطر درآوردن دندون مريض شده بود  و من هم حوصله ي هيچ كاري رو نداشتم  و خودم هم اين چند روز مريض بود . از خدا مي خوام كه هيچ كس مريض نشه وهيچ  بچه اي تب نداشته باشه كه با مريضي بچه اولين كسي كه از پا در مياد مادر .

مادر كه نمي تونه نا خوشي  بچهشو  رو ببينه ناله كردن بچشو .

از خدا مي خوام  كه اونهايي كه آرزوي مادر شدن رو دارن هر چه زودتر خدا بهشون بچه بده تا مثل ما گرفتار باشن و فرصت سر خواروندن هم نداشته باشن .

بالاخره آرش من در هشت ماهگيش دندوندار شد و در حال حاضر يه دونه  الماس گرانبها تو دهانش وجود داره كه براي ما خيلي عزيزه و مامانشو با اون الماسش گاز مي گيره ، پسركم داره براي خودش مرد ميشه، آقا ميشه ، گل سر سبد خونه ما ميشه ، عزيز دل مامان و بابا ميشه ،با وجودش شادي رو بخونه مامان بزرگ و بابا بزرگش مي بره ، محبوب دخترها ميشه ، و ديگه چيزي به ذهنم نمي رسه ...

جونم براتون بگه كه دلم براتون تنگ شده بود و آرزو مي كردم كه بتونم بيام و بهتون سر بزنم و ببينم شما در چه حال هستيد ني ني هاتون خوبن ، و بقيه دوستان گلم كه خيلي دوستشون دارم البته نظر لطفمه.

اين روزها همش در گير كلاس رفتن هستم از صبح ساعت 7:30 تا 10.30 . و بعدش هم كه ميام خونه تندي مي خوام كارها رو انجام بدم ، غذا درست كنم و كارهاي تكراري خونه كه همه  شما مي دونين چي هستن .و جالب تر از همه اينه كه نمي تونيم يك روز هم از زير اين كارها در بريم .

ديگه بيشتر از اين حرف نمي زنم تا نوشتم زياد طولاني نشه .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 7:15 بعد از ظهر  توسط زهرا  | 

چند عکس جدید

و این هم عکس آرش که دارد برای بازی در فیلم آدم برفی ۲ آماده می شود

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 3:57 بعد از ظهر  توسط زهرا  |